بوی ماه مهر
                    پا به پای دبستانی ها 

داستان آرزوی پر ماجرا

پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود.

پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟

پدر گفت : من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.

 پسر کوچک ، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست.

 پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد : تو  باید عقب بنشینی، جای من در جلو می باشد.

دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.

پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین ،بچه های بی تربیت.

تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده ام.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آرزوی پیرزن

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هایی را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!.

پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و باخوش‌حالی گفت‌: الهی فدات بشم مادر.

امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند .


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آرزوی زن

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پایش به چیزی برخورد كرد.

وقتی كه دقیق نگاه كرد، چراغ روغنی قدیمی ای را دید كه خاك و خاشاك زیادی هم روش نشسته بود.

زن با دست به تمیز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی كه بر چراغ داد یك غول بزرگ پدیدار شد.

زن پرسید: حالا می تونم سه آرزو بكنم؟

 

غول جواب داد: نخیر! زمانه عوض شده است و بیشتر از یك آرزو اصلا راه نداره، حالا بگو آرزوت چیه؟

زن گفت: در این صورت من مایلم در خاورمیانه صلح برقرار شود و از جیبش یك نقشه جهان را بیرون آورد و گفت: نگاه كن. این نقشه را می بینی؟ این كشورها را می بینی؟ من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی كه با یكدیگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در این منطقه برقرار شود و كشورهای متجاوزگر و مهاجم نابود شوند.

غول نگاهی به نقشه كرد و گفت: ما رو گرفتی؟ این كشورها بیشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمی كنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه كاریش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله.

زن مقداری فكر كرد و سپس گفت: من هرگز نتوانستم مرد ایده آلم را ملاقات كنم. مردی كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردی كه بتونه غذا درست كنه و در كارهای خانه مشاركت داشته باشه. مردی كه به من خیانت نكنه و معشوق خوبی باشه و همش روی كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه. ساده تر بگم، یك شریك زندگی ایده آل.

غول مقداری فكر كرد و بعد گفت: اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم.

 


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آسانسور

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام و نمی دانم.

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوار براق از هم جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آشپز و مگس

بر سر سفره ای ناگهان صاحب خانه دید که در یک بشقاب مگسی افتاده است.

آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانیت گفت : مگر ندیدی مگس توی آش افتاده است؟

آشپز با کمال سادگی و وقار گفت : ای آقا ! مگر یک مگس چقدر می تواند آش بخورد.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آلفرد نوبل

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

  زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

  آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

  امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،  جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آمریكا یا روسیه؟

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.

 برای حل این مشکل ….آنها شركت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودكاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت. زیر آب، روی هر سطحی حتی کریستال و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند!


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آموزگاران ما

به آتوسا دختر کورش گفتند: مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود، نمی پذیرد. دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت. خانه ای بی رنگ و رو، که گویی توفانی بر آن وزیده است. پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است، پیش می آید و می گوید خوش آمدید.

 

آتوسا می گوید: شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای؟

 آن مرد می گوید: همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت.

آتوسا می گوید: می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد.

پیرمرد بی درنگ می گوید: اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم. می خواهم برای ایران فدا شوم.

آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید: در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم.

دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد.

آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود. او می گفت مردان برازنده ای همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آموزش تیراندازی

سرگروهبان به یكی از سربازان كه در میدان مشق همه تیرهایش به خطا رفته بود گفت: بی عرضه! تفنگ را بده تا تیراندازی را یادت بدهم و بعد چند تیر شلیك كرد ولی هیچكدام به هدف نخورد ولی برای اینكه خیلی ضایع نشود رو به سرباز كرد و گفت: دیدی؟ تو این طوری تیر می انداختی!


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
 

حكایت یا بخشنده باش یاآزادمرد

از حكیم فرزانه اى پرسیدند: با اینكه خداوند چندین درخت مشهور و بارور آفریده است، مردم هیچ كدام از آنها را به عنوان آزاد یاد نكنند، مگر درخت سرو را با اینكه این درخت میوه ندارد، حكمت چیست كه تنها این درخت را آزاده خوانند و از او به نیكى یاد نمایند؟

به آنچه مى گذرد دل منه كه دجله بسى

پس از خلیفه بخواهد گذشت دربغداد

گرت ز دست برآید، چو نخل باشكریم

ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد

حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حكایت دیو و سلیمان

سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو

به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست

از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد. سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند ...


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حکایت قبله

شخصی در خانه وردکی خواست نماز گزارد.

پرسید: قبله چونست؟

گفت: من هنوز دو سال است که در این خانه ام، کجا دانم قبله چونست؟

عبید زاكانی


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حکایت گندم و موش

شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم تا مرا خبر شد، موشان تمام خورده بودند.

او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان خبر شدند، من تمام خورده بودم.

عبید زاكانی


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آرایشگر و خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

 

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم.

من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آرایشگر ناشی

آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید: آقا جان شما چند برادر هستید؟

روستایی گفت: دو برادر هستیم؛ ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آرایشگر امریكایی و مهندس ایرانی

در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد.

 

روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه منظره ای روبرو شد؟

فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حکایت زن بازرگان

بازرگانی زنی خوش صورت به نام زهره داشت.

عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود.

پس از مدتی خواجه به خادم نوشت:

کاری نکند زهره که ننگی باشد بر جامه او ز نیل رنگی باشد.

خادم باز نوشت که:

گر درسفرخواجه درنگی باشد تا ماه دگر زهره پلنگی باشد.

عبید زاكانی


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حکایت قاضی و رشوه

ترکمنی با یکی دعوا داشت.

کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد.

قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد.

بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد.

ترکمن را بخواست که در مکتوب سهوی است، بیاور تا اصلاح کنم.

ترکمن گفت: در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد.

عبید زاكانی


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حکایت به دنیا آمدن دختر

زن بخارایی دختری بیاورد.

مادرش می گفت: دریغا! اگر در میان پایش چیزی بودی!

دایه گفت: تو عمرش از خدا بخواه، اگر بماند چندان چیز در میان پایش ببینی که ملول شوی!

عبید زاكانی


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آرامش

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب نگاه می کرد.

شیوانا (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز زندگیم به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

 

شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

شیوانا گفت:این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟

مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم.

شیوانا لبخندی زد و گفت: پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگیت می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.

شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود، نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

شیوانا لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی خودم را با اطمینان به رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که به سوی هدفی می رود پس از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آرام ترین انسان

یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.

 

شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟

دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم.

مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین بود.

وقتی به منزل آرام ترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرامترین انسان پرسید.

شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالی که آرام ترین انسان برای آن ها غذا تهیه می کرد برای تاجر گفت که این مرد جوان، ثروتمندترین مرد این دیار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از دست داده است. او آرام ترین انسان روی زمین است چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از بازی خالق هستی با خودش می داند. او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند. او در حال بازسازی دهکده است و قصد دارد دوباره همه چیز را آباد کند و در تنهایی روی پارچه طرح های آرام بخش را نقاشی می کند و به تمام سرزمین های اطراف می فروشد.

مرد تاجر کمی در زندگی و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین دقیق شد و سپس آهی عمیق از ته دل کشید و گفت: فقط کافی است راضی باشی! آرامش بلافاصله می آید.

در این هنگام آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالی که لبخند می زد گفت: فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه، آتش شوق و دوباره سازی را هم دایم در وجودت شعله ور سازی باید در عین رضایت دائم، جرات داشتن آرزوهای بزرگ را هم در وجود خودت تقویت کنی. تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودت حاکم خواهد شد.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آب كوثر

شیخكی بر فراز منبر، موعظه می‌کرد و برای استحقاق آب کوثر که ساقی آن علی (ع) است، شرایطی صعب و دراز می شمرد.

فردی از مستمعان برخاست و گفت: ای شیخك! اگر این ها که می گویی راست باشد پس علی می ماند و حوضش.

زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلـــی دارم ز دانشمنـــد مجلس باز پرس

توبــه فرمایان چـــرا خود توبـه کمتــر می کنند

[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حكایت نامردچهارمی

ملانصرالدین زنی گرفته بود که قبلا" دو بار ازدواج کرده بود وهر دو شوهرش هم مرده بودند.

ملانصرالدین در حال احتضار بود، زن بالای سر او گریه می کرد و میگفت: ملا جان! به کجا می روی و من را تنها به دست کی می سپاری؟

ملادر همان حال جواب داد: به نامرد چهارمی.


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

حکایت قلندر و طبیب

قلندری نبض به طبیب داد و پرسید که مرا چی رنجی است؟

طبیب گفت: تو را رنج گرسنگی است، و او را به هریسه مهمان کرد.

قلندر چون سیر شد گفت: در لنگر ما ده یار دیگر همین رنج دارند!

عبید زاكانی


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

داستان آدمخواران

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یك شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید.


شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فكر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید. آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یكی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینكه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یك از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ یكی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.

 


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]


دوست عزیز یادت باشد طوری بخندی که حتی تقدیر شکستش را بپذیرد،

چنان عشق بورز  که حتی تنفر راهش را بگیرد و برود 

و طوری خوب زندگی کن  که حتی مرگ از تماشای زندگیت سیر نشود !

 این زندگی نیست که می گذرد ما هستیم که رهگذریم

 پس با هر طلوع و غروب لبخند بزن مهربان باش و محبت کن 

می دانی 

روزها بلاخره به شب می رسند.

پس تا رسیدن شب از گذشت روزت راضی باش 


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

دیروز  مامانم از خرید اومد

گفت : تو کی  کتاب  خاطراتت رو چاپ کردی  

و به ما خبر  ندادی 

بعدم این  کتاب رو داد دستمو خنده کنان رفت

 

انتقام  همه شیطنتامو یه جا ازم گرفت

 


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]

خدا آنقدر خوب است که با هر مقدار بار سنگین گناه ،

 

اگر پشیمان شویم و توبه کنیم

 

باز هم مهربانانه ما را می بخشد

 

و آنقدر بخشنده است که باز فرصت جبران

 

را در اختیارمان می گذارد

 

آری خدای خوبی داریم

 

خدایی که مشتاقانه ما را می نگرد

 

با چنین خدای بخشنده و مهربانی ؛

 

ناامیدی از درگاهش معنایی ندارد !!!

 


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
س.jpg

به حلقه های ضریحت دلم گره خورده

گره گشای من اینبار این گره مگشای !

 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام

 

موضوعات مرتبط: متفرقه
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
 

حكایت شباهت پادشاه

پادشاهی را گفتند؛ شخصی هست که شباهت بسیاری با شما دارد.

پادشاه دستور داد آن مرد را نزد او بیاورند و سپس با تمسخر از مرد پرسید: با این شباهت بسیار، آیا مادرت در کاخ پدرم کنیز بوده؟!

مرد جواب داد: خیر جناب پادشاه، پدرم باغبان کاخ مادرتان بوده است!

عبید زاکانی


موضوعات مرتبط: داستان وحکایت
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوست خوبم سلام
من آموزگارم
شما می توانید ایده ها ، کاردستی ها ، روش های تدریس و هر چیز دیگر که فکر می کنید با دنیای کودکان و دانش آموزان مقطع ابتدایی ارتباط داشته باشد را به ایمیل من بفرستید تا به نام خودتان در وبلاگ ثبت شود .
خوشحال مي شويم با نظرات سازنده خود ما را در ايجاد فضايي جذاب راهنمايي فرماييد.
ایمیل من :
aliarabzadeh98@yahoo.com
اداره آموزش و پرورش منطقه زواره
×××××××××××
خدا گوید:
توای زیباترازخورشیدزیبایم،
توای والاترین مهمان دنیایم،
بدان آغوش من بازاست،
شروع کن!!!..
یک قدم باتو، تمام گامهای مانده اش بامن.
×××××××××××
برای انسانهای بزرگ٬ بن بست وجود نداره. چون براین باورند که:
یا راهی خواهم رفت
یا راهی خواهم ساخت.
×××××××××××
یادش بخیر وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم!!!
×××××××××××
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست...
×××××××××××
حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است. هرچه توان انسان كمتر باشد، ادعای او بيشتر است و هرچه توان انسان بيشتر شود، ادعايش كمتر می گردد.
×××××××××××
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند :
بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟
وی پاسخ داد :
بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند
به مردم بگویم :
که ای مردم چرا با این حرص و ولع ،بهترین و عزیزترین سالهای عمرخودرا به
جمع آوری ثروت و عبادت طلا می گذرانید!!
در حالی که آنگونه که باید و شاید در تعلیم اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود
را برای آنان باقی بگذارید ،همت نمی گمارید؟
×××××××××××
یه روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید
عبادتش می کنم تا وقتی خدا را نبینم اورا عبادت نمی کنم. استادبه انتهای کلاس رفت وبه آن
دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتی پشت من به شما باشد
مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت نگاهی به او کرد وگفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید. آن استاد کسی نبود جز علامه محمدتقی جعفری
به امید ظهور...
×××××××××××
آموخته ام
زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم
×××××××××××
کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بود روی ساحل نوشت،
دریا دزد کفشهای من
مردی که از دریا ماهی گرفته بود، روی ماسه ها نوشت
دریا سخاوتمندترین سفره هستی
موج آمد و جملات را با خود شست ...
تنها برای من این پیام را گذاشت!
"که برداشتهای دیگران در مورد خودت را،
در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی"
×××××××××××
بعضی وقتا دوست دارم وقتی بغضم میگیره خدا بیاد پایین و اشکامو پاک کنه , دستمو بگیره و بگه آدما اذیتت میکنن.بیا بریم.
امکانات وب