|
بوی ماه مهر پا به پای دبستانی ها
| ||
|
فایل pdf توضیحات فیلم های جلسه پنجم دوره مراقبت های جسمانی عاطفی دانش آموزان
موضوعات مرتبط: پایه پنجم [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
حكایت نیكبخت و بدبخت از عاقلى پرسیدند: نیكبخت كیست و بدبختى كدام است؟ در پاسخ گفت: نیكبخت آن است كه خورد و كشت كرد. بدبخت آن كسى است كه مرد و گذاشت. مكن نماز بر آن هیچ كس كه هیچ نكرد كه عمر در سر تحصیل مال كرد ونخورد حكایت هایی از سعدی باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آشپز و مگس بر سر سفره ای ناگهان صاحب خانه دید که در یک بشقاب مگسی افتاده است. آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانیت گفت : مگر ندیدی مگس توی آش افتاده است؟ آشپز با کمال سادگی و وقار گفت : ای آقا ! مگر یک مگس چقدر می تواند آش بخورد. [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان راستان - جلد دوم اثر:شهید استاد مرتضی مطهری ستاره شناس امیرالمؤمنین علی علیه السلام و سپاهیانش، سوار بر اسب ها، آهنگ حرکت به سوی نهروان داشتند. ناگهان یکی از سران اصحاب رسید و مردی را همراه خود آورد و گفت: یا امیرالمؤمنین این مرد ستاره شناس است و مطلبی دارد می خواهد به عرض شما برساند. ستاره شناس گفت: یا امیرالمؤمنین در این ساعت حرکت نکنید، اندکی تأمل کنید، بگذارید اقلا دو سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حرکت کنید. - چرا؟ چون اوضاع کواکب دلالت می کند که هر که در این ساعت حرکت کند از دشمن شکست میخوره؟ - اگر بنشینم حساب بکنم می توانم. - دروغ می گویی، نمی توانی، قرآن می گوید: هیچ کس جز خدا از نهان آگاه نیست. آن خداست که می داند چه در رحم آفریده است. (محمد رسول خدا، چنین ادعایی که تو می کنی نکرد. آیا تو ادعا داری که بر همه جریان های عالم آگاهی و می فهمی در چه ساعت خیر و در چه ساعت شر می رسد. پس اگر کسی به تو با این علم کامل و اطلاع جامع اعتماد کند به خدا نیازی ندارد). بعد به مردم خطاب فرمود: مبادا دنبال این چیزها بروید، اینها منجر به کهانت و ادعای غیبگویی می شود. کاهن هم ردیف ساحر است و ساحر هم ردیف کافر کافر در آتش است. آنگاه رو به آسمان کرد و چند جمله دعا مبنی بر توکل و اعتماد به خدای متعال خواند. سپس رو کرد به ستاره شناس و فرمود: ما مخصوصا بر خلاف دستور تو عمل می کنیم و بدون درنگ همین الان حرکت می کنیم. فورا فرمان حرکت داد و به طرف دشمن پیش رفت. در کمتر جهادی به قدر آن جهاد، پیروزی و موفقیت نصیب علی علیه السلام شده بود. موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان راستان - جلد دوم اثر:شهید استاد مرتضی مطهری شاه و حکیم ناصر الدین شاه در سفر خراسان، به هر شهری که وارد می شد، طبق معمول، تمام طبقات به استقبال و دیدنش می رفتند. موقع حرکت از آن شهر نیز او را مشایعت می کردند، تا اینکه وارد سبزوار شد. در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال و دیدن کردند، تنها کسی که به بهانه انزوا و گوشه نشینی از استقبال و دیدن امتناع کرد حکیم و فیلسوف و عارف معروف، حاج ملاهادی سبزواری، بود. از قضا تنها شخصیتی که، شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزدیک ببیند، همین مرد بود که تدریجا شهرت عمومی در همه ایران پیدا کرده بود و از اطراف کشور طلاب به محضرش شتافته بودند و حوزه علمیه عظیمی در سبزوار تشکیل یافته بود. شاه که از آن همه استقبال ها و دیدن ها و کرنش ها و تملق ها خسته شده بود، تصمیم گرفت خودش به دیدن حکیم برود. به شاه گفتند: حکیم، شاه و وزیر نمی شناسد. شاه گفت: ولی شاه حکیم را می شناسد. جریان را به حکیم اطلاع دادند، تعیین وقت شد و یک روز در حدود ظهر، شاه فقط به اتفاق یک نفر پیشخدمت به خانه حکیم رفت، خانه ای بود محقر با اسباب و لوازمی بسیار ساده. شاه ضمن صحبت ها گفت: هر نعمتی شکری دارد، شکر نعمت علم تدریس و ارشاد است، شکر نعمت مال اعانت و دستگیری است، شکر نعمت سلطنت هم انجام حوائج است، لهذا من میل دارم شما از من چیزی بخواهید تا توفیق انجام آن را پیدا کنم. - من حاجتی ندارم، چیزی هم نمی خواهم. - شنیده ام شما یک زمین زراعتی دارید، اجازه بدهید دستور دهم آن زمین از مالیات معاف باشد. - دفتر مالیات دولت مضبوط است که از هر شهری چقدر وصول شود. اساس آن با تغییرات جزئی بهم نمی خورد. اگر در این شهر از من مالیات نگیرند همان مبلغ را از دیگران زیادتر خواهند گرفت، تا مجموعی که از سبزوار باید وصول شود تکمیل گردد. شما راضی نباشید که تخفیف دادن به من یا معاف شدن من از مالیات، سبب تحمیلی بر یتیمان و بیوه زنان گردد. بعلاوه دولت که وظیفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد، هزینه هم دارد و باید تأمین شود. ما با رضا و رغبت، خودمان این مالیات را می دهیم. شاه گفت: میل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف کنم، و از همان غذای هر روز شما بخورم، دستور بفرمایید نهار شما را بیاورند. حکیم بدون آنکه از جا حرکت کند فریاد کرد: غذای مرا بیاورید. فورا آوردند، طبقی چوبین که بر روی آن چند قرص نان و چند قاشق و یک ظرف دوغ و مقداری نمک دیده می شد، جلو شاه و حکیم گذاشتند. حکیم به شاه گفت: بخور که نان حلال است، زراعت و جفت کاری آن دست رنج خودم است. شاه یک قاشق خورد اما دید به چنین غذایی عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نیست. از حکیم اجازه خواست که مقداری از آن نان ها را به دستمال ببندد و تیمنا و تبرکا همراه خود ببرد. پس از چند لحظه، شاه با یک دنیا بهت و حیرت، خانه حکیم را ترک کرد.
موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آهنگر سید محمد اشرف علوی مینویسد: در سفری به مصر، آهنگری را دیدم که با دست خود آهن گداخته را از کوره آهنگری بیرون میآورد و روی سندان میگذاشت و حرارت آهن به دست وی اثر نمیکرد. با خود گفتم این شخص، مردی صالح است که آتش به دست او کارگر نیست. از اینرو، نزد آن مرد رفتم، سلام کردم و گفتم: تو را به آن خدایی که این کرامت را به تو لطف کرده است، در حق من دعایی کن.
مرد آهنگر که سخن مرا شنید، گفت: ای برادر! من آنگونه نیستم که تو گمان کردهای. گفتم: ای برادر! این کاری که تو میکنی، جز از مردمان صالح سر نمیزند. گفت: گوش کن تا داستان عجیبی را در این باره برای تو شرح دهم. روزی در همین دکان نشسته بودم که ناگاه زنی بسیار زیبا که تا آن روز کسی را به زیبایی او ندیده بودم، نزد من آمد و گفت: برادر! چیزی داری که در راه خدا به من بدهی؟ من که شیفته رخسارش شده بودم، گفتم: اگر حاضر باشی با من به خانهام بیایی و خواسته مرا اجابت کنی، هرچه بخواهی به تو خواهم داد. زن با ناراحتی گفت: به خدا سوگند، من زنی نیستم که تن به این کارها بدهم. گفتم: پس برخیز و از پیش من برو. زن برخاست و رفت تا اینکه از چشم ناپدید شد. پس از چندی دوباره نزد من آمد و گفت: نیاز و تنگدستی، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار کرد. من برخاستم و دکان را بستم و وی را به خانه بردم. چون به خانه رسیدیم، گفت: ای مرد! من کودکانی خردسال دارم که آنها را گرسنه در خانه گذاشتهام و به اینجا آمدهام. اگر چیزی به من بدهی تا برای آنها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبت کردهای. من از او پیمان گرفتم که باز گردد. سپس چند درهم به وی دادم. آن زن بیرون رفت و پس از ساعتی بازگشت. من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم. زن گفت: چرا چنین میکنی؟ گفتم: از ترس مردم. زن گفت: پس چرا از خدای مردم نمیترسی؟ گفتم: خداوند، آمرزنده و مهربان است. این سخن را گفتم و به طرف او رفتم. دیدم که وی چون شاخه بیدی میلرزد و سیلاب اشک بر رخسارش روان است. به او گفتم: از چه وحشت داری و چرا اینگونه میلرزی؟ زن گفت: از ترس خدای عزوجل. سپس ادامه داد: ای مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداری و رهایم کنی، ضمانت میکنم که خداوند تو را در دنیا و آخرت به آتش نسوزاند. من که وی را با آن حال دیدم و سخنانش را شنیدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: ای زن! این اموال را بردار و به دنبال کار خود برو که من تو را به خاطر خداوند متعال رها کردم. زن برخاست و رفت. اندکی بعد به خواب رفتم و در خواب بانوی محترمی که تاجی از یاقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: ای مرد! خدا از جانب ما جزای خیرت دهد. پرسیدم: شما کیستید؟ فرمود: من مادر همان زنی هستم که نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتی. خدا در دنیا و آخرت تو را به آتش نسوزاند. پرسیدم: آن زن از کدام خاندان بود؟ فرمود: از ذریه و نسل رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم). من که این سخن را شنیدم، خدای تعالی را شکر کردم که مرا موفق داشت و از گناه حفظم کرد و به یاد این آیه افتادم که خداوند میفرماید: إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا خدا میخواهد هر پلیدی را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عیبی پاک و منزه گرداند. (احزاب: 33) سپس از خواب بیدار شدم و از آن روز تاکنون آتش دنیا مرا نمیسوزاند و امیدوارم آتش آخرت نیز مرا نسوزاند». منبع: فضائل السادات، صص 240 و 241. برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل
موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آهنگر حکیمی جعبه اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسان ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند. حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین. حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود. موضوعات مرتبط: متفرقه [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آیا تا به حال پلی ساخته ایم؟ در زمان های دور دو برادر در کنار هم برسر زمینی که از پدرشان به ارث برده بودند کار می کردند و در نزدیک هم خانه هایی برای خودشان ساخته بودند و به خوبی روزگار می گذراندند. بر حسب اتفاق روزی بر سر مسئله ای باهم به اختلاف رسیدند. برادر کوچکتر بین زمین ها و خانه هایشان کانال بزرگی حفر کرد و داخل آن آب انداخت تا هیچ گونه ارتباطی با هم نداشته باشند.
برادر بزرگتر هم ناراحت شد و از نجاری خواست تا با نصب پرچین های بلند کاری کند تا برادرش را نبیند و خودش عازم شهر شد. هنگام عصر که برگشت با تعجب دید که نجار بجای ساخت دیوار چوبی بلند یک پل بزرگ ساخته است. برادر کوچکتر که از صبح شاهد این صحنه بود پیش خود اندیشید حتما" برادرش برای آشتی دستور ساخت پل را داده است و بی صبرانه منتظر بازگشت او بود. رفت و برادر بزرگ را در آغوش گرفت و از او معذرت خواهی کرد. دو برادر از نجار خواستند چند روزی مهمان آنها باشد . اما او گفت: پل های زیادی هستند که او باید بسازد و رفت.
موضوعات مرتبط: متفرقه [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آیا شما خدا هستید؟ عصر یک روز سرد ایام تعطیل پسر بچه ای شش هفت ساله جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.پسرک پا برهنه بود و لباس هایی کهنه و پاره بر تن داشت.زن جوانی که از آنجا می گذشت با دیدن پسرک نگاه حسرت باری را در چشمان ابی رنگش مشاهده کرد.
پس دستش را گرفت و او را به داخل مغازهبرد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرم خرید.بعد هر دو از مغازه خارج شدند. زن گفت:حالا برو خونه و از این تعطیلات لذت ببر. پسرک نگاهی به او کرد و گفت:خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و گفت:نه پسرم من بنده ی خدا هستم. و آن وقت پسرک گفت:آهان گفتم باید با هم نسبتی داشته باشید.
موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آهنگر آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند. یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجیب است .
درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است . اما نمی خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت روز بعد که دوستش به دیدنش آمده بود گفت : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم " یک بار کافی نیست "آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنگاه مکثی کرد و ادامه داد " می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
وقتی پای دامنم میایستی و چشمهایت را به من میدوزی، باور میکنم که بهشت زیر پای من است. جمله قشنگی است، بهشت زیر پای مادران است. بواسطه فرزند خدا بهشت را با مادرها نقدی حساب کردند. موضوعات مرتبط: متفرقه [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
💢 اگر خوشبختی را برای یک ساعت میخواهید؛ چرت بزنید. 💢اگر خوشبختی را برای یک روز میخواهید؛ به پیک نیک بروید. 💢اگر خوشبختی را برای یک هفته میخواهید؛ به تعطیلات بروید. 💢اگر خوشبختی را برای یک ماه میخواهید؛ ازدواج کنید. 💢اگر خوشبختی را برای یک سال میخواهید؛ ثروت به ارث ببرید. 🌺و اگر خوشبختی را برای یک عمر میخواهید؛ یاد بگیرید کاری را که انجام میدهید دوست داشته باشید...🍃 استیو جابز موضوعات مرتبط: متفرقه [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
[ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
حكایت وصف حال زنان ده ساله دختر بادام پوست کنده ایست به دیده بینندگان پانزده ساله لعبتی است از بهر لعبت بازان بیست ساله نرم پیکری است لطیف و فربه و لغزان سی ساله مادر دختران و پسران چهل ساله زالی است گران پنجاه ساله را بباید کشتن با کارد بران بر شصت ساله باد لعنت مردمان و فرشتگان. عبید زاكانی موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
حکایت سپر شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود. از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست. برنجید و گفت: ای مردک کوری؟! سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟ عبید زاكانی موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
حکایت عرب عربی را پرسیدند که چونی؟ گفت: نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنانکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم. گفتند: چگونه؟ گفت: زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنان نیز نیستم. عبید زاكانی موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
حکایت مرد زرتشتی و پسرش مردی زردشتی بمرد و قرضی برعهده او بماند. پس مردی پسر او را گفت خانه ات را بفروش و قرض های را که به گردن پدرت بود بپرداز. گفت: اگر چنان کنم پدرم به بهشت شود؟ گفت: نه گفت: پس بگذار او در آتش باشد و من در خانه خود به آرامش. عبید زاكانی موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
حکایت سركه هفت ساله رنجوری را سرکه هفت سال فرمودند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم. اما نمی دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سرکه به کسی دادمی سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی. عبید زاكانی موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آرزوهای بزرگ «سامرا» گوشه اتاق کز کرده بود و به لباسی که صبح آن روز از بازار بزرگ بمبئی خریده بود تا در مراسم خواستگاری اش که آن شب بود بپوشد، نگاه می کرد که مادرش وارد اتاق شد و با خنده گفت: دخترم حالا که راجی یک شغل پیدا کرده و پدرت هم به قولی که داده بود (عروسی تو و راجی در صورتی که او کار پیدا کند) عمل کرده به جای اینکه خوشحال باشی این گوشه کز کردی؟ بلند شو الان خواستگارت با خانواده اش می ایند. «سامرا» همان طور که لباس نو و جدیدش را می پوشید به وعده ای که همیشه به نامزدش راجی می داد فکر کرد: «من حاضرم با تو داخل یک کلبه وسط بیابان زندگی کنم». و حالا راجی به عنوان سوزنبان در راه آهن استخدام شده و قرار بود سامرا بعد از ازدواج با او به کلبه کوچکی که وسط بیابان با راجی داده بودند برود. موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
داستان آرزوهای شب کریسمس آرتور پیرمرد 67 ساله ای بود که بالغ بر 35 سال سرایدار بزرگترین ناقوس شهر بود، در طول این همه سال هرگز چیزی جز برای خوردن و سیر کردن شکمش از مسوول ناقوس که یک مرد فریبکار و ریاکار بود، به او داده نشده بود. یعنی خود آرتور هم چیزی طلب نمی کرد، اما کریسمس سال 2007 برای پیرمرد بسیار تلخ بود. همسرش که چهل سال شریک زندگیش بود در بستر مرگ افتاد و نیازمند یک جراحی پیشرفته بود که حدود چهار هزار یورو هزینه اش می شد. اما مسوول ریاکار ناقوس که هر سال بالغ بر 20 هزار یورو از کنار "آرتور" در می آورد حتی حاضر نشد یک سنت به پیرمرد بدهد و درست چند ساعت مانده به نیمه شب و تحویل سال، مردم شهر ( که همگی آرتور را دوست داشتند ) از ماجرای بیماری زنش و رذالت مسوول ناقوس با خبر شدند . اما مهم این بود که همه مردم پذیرفتند ... سال که با 24 ضربه ناقوس توسط "آرتور" تحویل شد، نوبت به مردم رسید که قصد داشتند که هر کدام یک بار طناب را بکشند (سنتی قدیمی در کشورهای اروپای غربی؛ به این نیت که آرزوهایشان بر آورده شود) با این تفاوت که هر کس هنگام صدا در آوردن ناقوس، یک اسکناس پنج یورویی نیز توی جعبه می انداخت و می رفت و ... آن شب حدود 3 هزار نفر دعایشان بر آورده شد! موضوعات مرتبط: داستان وحکایت [ ] [ ] [ محمد علی عرب زاده ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||